تبليغاتX
فریاد

فریاد

.....کاش تو عاشقی فقط عشق بود,عشق بود,عشق....

 

شلاق بزن شراب خوردم قاضی

تا خرخره بی حساب خوردم قاضی

محکم تر ازین نیز بزن چون یک عمر

من جای اب شراب خوردم قاضی

نوشته شده در یکشنبه 7 اسفند1390ساعت 7:13 PM توسط تنها| |

 
باده پرست

من مست الستم، چه کنم باده پرستم

دیوانه و رندم ،چه کنم هر چه که هستم

معشوق جفا کرد براین قلب حزینم

تا باده خورم داد زنم باده پرستم

در فکر وصال رخ دلدار شب وروز

چون باز روم در پی آن شاهد مستم؟

گفتا بنشین شعر نگو باده نگهدار

گفتم چه کنم من ادمی باده پرستم

مستی همه شُبهه ای از شربِ مدام است

هشیار شدم زلف به گیسوی تو بستم

ضایع شده احساس ،بر این شعرِ مشوش

من نقطه ی تسلیم به پرگار تو هستم

نوشته شده در یکشنبه 7 اسفند1390ساعت 7:12 PM توسط تنها| |

تکیه به شونه هام نکن


من از تو افتاده ترم


ماکه به هم نمی رسیم


بسه دیگه بزار برم


کی گفته که به جرم عشق


یه عمری پرپرت کنم


حیف تو نیست کنج قفس


چادر غم سرت کنم


من نه قلندر شبم


نه قهرمان قصه ها


نه بنده حلقه به گوش


نه ناجی فرشته ها


من عاشقم همینو بس


غصه نداره بی کسی


قشنگی قصه ماست


که ما به هم نمی رسیم ...

نوشته شده در یکشنبه 7 اسفند1390ساعت 7:11 PM توسط تنها| |

نمی گویم فراموشم مکن هرگز،ولی گاهی به یاد آور، رفیقی را که می دانی نخواهی رفت از یادش        

داشتم فکر می کردم به ماندن و رفتنت،

نفهمیدم چه شد ... دیدم رفته ای!

بعد یک دفعه دلم خواست همه ی باورهای تلخم را بریزم دور؛

"عشق در نرسیدن است. با وصل، عشق می میرد."

نفرین به باورهایم!

بعد یک دفعه دلم خواست همه ی فاصله ها را پاک کنم؛

"همیشه فاصله ای هست"

نفرین به فاصله!

بعد نگاه کردم دیدم، چه تنها شده ام. دیدم چه قدر دلم هوایت را کرده است.

نوشته شده در پنجشنبه 22 دی1390ساعت 7:27 PM توسط تنها| |

در شورزار كویر خلوت دلم با لبانی تشنه راه دشواری را در پیش گرفتم می دانم كه نیاز به جرعه آبی دارم تا خود را با آن سیراب کنم !در قلبم غوغایی است غوغای عشق تو،نگاهت برایم همچون رودخانه ایی می ماند كه هرگز درآن ركودی نیست.دوست دارم هرگز مرا تنها نگذاری همیشه با من همراه باشی عزیزم بگذار تا این با هم بودن پر شود از لذت و طعم احساسات شیرین دوست داشتن وعاشق بودنم تا بتوانم به همین بهانه به وسعت قلب پرمهر ومحبتت دست یابم وزلالی عشقت را درک کنم و سرشار از شادی شوم نازنین من تنهایم دست خود را به دست من بسپار و شانه‌هایم را تکیه گاه محکم واستواری برای تکیه کردنت بدان باور کن که من هرگز تو را رها نخواهم کرد من تو را به عرش خواهم برد من با تمام وجودم غم هایت را بر دوش میکشم وبجای آن عشق ومحبت نثار دلت خواهم کرد هرچه شادی درون جانم هست نثارت جان و روح وروانت میکنم وهمچون پروانه به گرد وجود تو هر شب خواهم گشت تا آتش عشقت همه هستی و پر و بالم را بسوزاند هیچگاه نگران من نباش چون آنقدر امروز و فرداهای نیامدنت را دیده ام که دیگر هیچ وعده بی سرانجامی خواب و خیال آرزوهایم را آشفته نکند! میدانم فراموشی دوای درد همه نیامدن ها و نداشتن ها و نخواستن هاست. هرگز اجازه نخواهم داد از هیچ لبخندی ، خیال دوست داشتن به سرم بزند قول میدهم بشنوم و به روی خود نیاورم بوییدن عطر تنت،مكث تبسم روی لبانت،بی تابانه خواستن دستهایت ذوب شدن در ابعاد هرم نفسهایت،شبنم بوسه بر بال گونه هایت، زیرا که فرداها هیچ وقت نمی آیند باور کن تمام رویا وآرزوی من لبخند توست و هر وقت به تو فکر می‌کنم احساس می‌کنم که زندگی واقعا زیباست وبا ارزش پس هرگاه احساس تنهایی کردی این حقیقت را به خاطر داشته باش که من در حال فکر کردن به توهستم .حالا که هوا سرد شده بیا برای هم بافتنی ببافیم من زنجیر پاره شده ی دست هایم را دور کمرت میبافم تو هم آن دروغ های شیرینت راخصوصا اون یکی که خیلی گرمم میکرد میدانی چی بود ؟ زمزمه کردن دوستت دارم درگوشم وای کاش میمردم و دوباره زنده میشدم و میدیدم كه هیچ كس دور خانه اش دیوار نكشیده است برای خودم دعا میکنم تا صبور باشم در فراق عشقت ، انقدر صبور باشم که ابرهای سیاه آسمان کنار بروند وخورشید دوباره بتابد خانه ی وجودم را با آتش عشقت گرم گرم کند همچو گرمای تابان اشعه اش که تمام زمین را روشن وگرما بخش هست پس بتاب برمن تا خانه دلم را روشنی بخش باشی

نوشته شده در پنجشنبه 22 دی1390ساعت 7:25 PM توسط تنها| |

فراموشم کردی….
اگه یه روز رسید که دیگه
واسه خیس نشدن زیر بارون چترتو باز کردی…
واسه اینکه صدای رعد و برق رو نشنوی گوشاتو گرفتی…
واسه اینکه بارونو نبینی پنجره ی اتاقتو بستی….
و اگه یه روز دیگه برف بازی نکردی…
اون روز روزیه که منو فراموش کردی…
پس یادت نره همین الآن برو چترتو واسه تولد یکی که دوستش داری کادو کن و وقتی خواستی هدیه شو بدی بهش بگو:
اگه یه روز رسید که واسه خیس نشدن زیر بارون چترتو باز کردی
اون روز روزیه که منو فراموش کردی!

نوشته شده در پنجشنبه 22 دی1390ساعت 7:22 PM توسط تنها| |

بگو کی اومده تو زندگیت که بدت اومده از من؟

بگو کی تو رو ازم دزدید که به هر دادگاهی شکایت کردم رسیدگی نکرد؟

بگو با کی هستی که این همه تو رو عوضت کرده؟

بگو پیش کی آروم گرفتی که نگران من نیستی؟

بگو دستت تو دستای کیه که دستامو ول کردی ؟

بگو با کی میشینی خلوت میکنی که دلت برام تنگ نمیشه؟

بگو تنهایی هات باکی هستی که فکر من نیستی؟

بگو برای کی لالایی میخونی که پیشش خوابت برده؟

بگو اشکای کدوم غریبه رو پاک میکنی که چشمام خیس آبه؟

بگو چه جور میتونی فراموشم کنی وقتی که هرشب برات دعا میکنم؟

بگو چی شد قسم هات که خدا رو از یاد بردی؟

بگو دلیل رفتنت چی بود که این همه دنبالت میگردم و پیدات نمیکم؟

بگو روز جدایی چی کار کردی که راه واسم تمومی نداره تا به خونه برسم؟

بگو چطور دلت اومد ازم خدانگهداری کنی وقتی تازه اول آشناییمون بود؟
نوشته شده در شنبه 17 دی1390ساعت 6:30 PM توسط تنها| |

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------تولد


پلک جهان می پريد
دلش گواهی ميداد
اتفاقی می افتد
اتفاقی می افتد
و
فرشته ای از آسمان فرود آمد
تولدت مبارك

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

نوشته شده در سه شنبه 6 دی1390ساعت 6:19 PM توسط تنها| |

بی تفاوت شدم به زندگی ام

مثل یک «تیر ِ بی هدف» بودن

دارم از انتظار می میرم

همه ی عمر توی صف بودن

غار غار کلاغها بودم

زیر یک ژاکت زمستانی

طعم تلخ «خدا نگهدار»و

بوسه ای سرد روی پیشانی

نه به خود فکر می کنم نه به او

کـارد تا اسـتخوان مـن رفته

ظرف شامی که بی تو لب نزدم

ظرف شامی که بی تو یک هفته...

هستی ام زیر کفشهای کسی

هی لگد می شد و لگد می شد

به خودم هم دروغ می گفتم

حالم از هر چه بود بد می شد

گم شدم مثل تکه ای از برف

لـبه ی پشت بام مـتروکی

آخـرش اتـفاق...افـتـادم

[مرگ یک زن به طرز مشکوکی...]

***

دارم انگار می روم حتی

از خیالات خویش هم کم کم

نگرانـم نکن عزیز دلـم

من خودم را به زور می فهمم

گـیج چرخیـدم و فـرو دادم

دود یک شهر ِ خسته ی خفه را

آخـرش انتخاب می کردم

«خواب راحت به جای فلسفه» را

خواب دیدن چه چیز غمگینیست

خواستن با تمام شوق و عطش

بودن ِ با کسی بدون خودت

بودن ِ با کسی بدون خودش

***

عاشقانه به فووتهای کسی

پشت گوشی جواب می دادم

تا سحر گریه های زیر پتو

به شبم قرص خواب می دادم

جبر می گفت که فرو بروم:

چکمه ای نا امید در گل باش!

برف یکریز و سرد می بارید

مادرم گریه کرد:عاقل باش!

بادبادک فروش غمگینم

هستی ام را به باد دادم...باد...

کاری از عشق بر نمی اید

مرگ ما را نجات خواهد داد

نوشته شده در جمعه 25 آذر1390ساعت 10:44 PM توسط تنها| |

شعری عاشقانه با نام فلک کور است

فلک کور است ، دلم شوریده در شور است
صدای خنده و آواز می آید . زکوی دلبرم امشب صدای ساز می آید
دلم بی وقفه می لرزد. نمی دانم چرا تنگ است و می ترسد؟
قدم لرزان به سوی کوچه می آیم
دو دستم را به روی یکدیگر با حرص می سایم
خدایا ترس من از چیست؟

شصدای همهمه با ورود شیخ عاقد میشود خاموش…

صدای شیخ می آید :
عروس خانم وکیلم من؟
جوابم ده وکیلم من؟
صدای آشنایی بله می گوید و مردم یکصدا با هم مبارک باد می گویند
خدای من صدای اوست!!!
صدای آشنا از اوست!!!
دلم در سینه می افتد برای مدتی ساکت برای مدتی خاموش…………………
صدای نعره ام در کوچه می پیچید
خدای من مبارک نیست.مبارک نیست
بگوئیدم دروغ است آنچه بشنیدم
بگوییدم دروغ است آنچه فهمیدم
نگار من عروس جشن امشب نیست
ولی ناگه صدای نعره ام در ساز می میرد و
داماد شاد و خندان از نگارم بوسه میگیرد
فلک کور است زمین و آسمان کور است
خدای من! خدای مهربان من؟
چه کس گوید این سان، ساکت و آرام بنشینی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اگر مردم نمی دانند، تو که نادیده می دانی
همین دختر که امشب بله می گوید
عروسی را که امشب عاشقانه ره به سوی هجله می پوید
قسم می خورد عروس ماست
عروس هجله گاه ماست
کجا رفت عهد و پیمانش؟؟؟
کجا رفت آن قسم هایش؟؟
یعنی عهد و پیمان هیچ؟؟
وفا و عشق و ایمان هیچ؟
قسم ها اشکها، سوگندها، حتی خدا هم هیچ…؟؟؟
عجب دارم چرا یارب تو خاموشی؟
چرا بر خاطر این دل نمی جوشی؟
وگرنه کی خدا این صحنه را بیند و خاموش بنشیند؟
آهای مردم!
شما هرگز نمی دانید
عروسی را به سوی هجله می رانید
که تا دیروز نگارم بود، همین دیشب کنارم بود
جهانم بود،تمام کشت و کارم بود
در آغوشش قرارم بود بهارم بود
نمی دانم چرا جغدان به روی بام من امشب نمی خوانند
مگر شومی تر از امشب چه می خواهند؟
پس چرا این آسمان امشب نمی بارد؟
پس چه می خواهد؟!؟
دلم رنجور و ویران است
نگارم شاد و خندان است
در و دیوارشان امشب چراغان است
درون هجله گاهش بوسه باران است
خدایا دگر جز مرگ هیچ نمی خواهم نمی خواهم نمی خواهم……
من امشب از خودم از عشق از این دنیا که هیچش اعتباری نیست بیزارم
من امشب سخت بیمارم
رفیقان باده بازآرید مرا تنهای تنها با غم و اندوه بگذارید

نوشته شده در پنجشنبه 17 آذر1390ساعت 0:43 AM توسط تنها| |

روزهای خوب باهم بودنمان گذشت، روزهایی که با چند خاطره تلخ و شیرین به سر رسید و تنها یادگار از آن روزها یک قلب شکسته برجا ماند.
روزهای شیرین عاشقی گذشت و امروز من تنهای تنهایم ، گذشت و اینک دلم هوای تو را کرده است.
دلم تنگ است برای آن لحظه های شیرین با هم بودنمان.
دلم برای گرفتن آن دستان مهربانت ، بوسه بر روی گونه زیبایت تنگ شده است.
کاش دوباره آن روزهای شیرین عاشقی مان تکرار می شد ، کاش دوباره می توانستم آن صدایی که شب و روز به من آرامش می داد را بشنوم.
دلم برای آن خنده های قشنگت تنگ شده است عزیزم.
تو رفتی و تنها چند خاطره که هیچگاه نمی توانم فراموش کنم بر جا گذاشتی.
خاطره هایی که یاد آن این دل عاشقم را می سوزاند.
دلم بدجور برای تو تنگ است عزیزم.
برگرد ! بیا تا دوباره قصه نیمه تمام عشق را با شیرینی به پایان برسانیم.
برگرد تا قصه من و تو پایانش تلخ و غم انگیز نباشد.
دلم برای لحظه های دیدار با تو تنگ شده است.
چه عاشقانه دستانم را می گرفتی و در کنارم قدم می زدی ، چه عاشقانه مرا در آغوش خود می فشردی.
چرا رفتی از کنارم؟ تو رفتی و من تنهای تنها در این دنیای بی محبت با چند خاطره تلخ مانده ام.
برگرد تا دوباره آن خاطره های شیرین با هم بودنمان تکرار شود.
دلم بدجور برای تو ، برای حرفهایت ، درد دلهایت ،صدای گریه هایت تنگ شده است.
عزیزم برگرد تا دوباره جان بگیرم و منی که اینک خسته از زندگی ام نفس بگیرم.
با آمدنت مرا دوباره زنده کن و احساس را در وجود من شعله ور کن تا عاشقانه تر از همیشه از تو و آن عشق پاکت بنویسم.
نوشته شده در یکشنبه 29 آبان1390ساعت 2:32 AM توسط تنها| |

ای کاش که در نیمه ی این راه
فریاد نمی زدی که برگرد...
ای کاش که این قصه نمی شد

ای کاش شبانگاه که می شد
این پنجره تا صبح سحر باز نمی ماند
حسرت زده ای بر لب این پنجره ای کاش
با یاد دو چشمان تو آواز نمی خواند

ای کاش کلاغی که فرورفت در افاق
در باغچه کوچک تو باز نشیند
تا از طرف من ،سر فرصت دوسه باری
آشفتگی حال تو را خوب ببیند

ای کاش که این ابر که مهمان شده در شهر
تا شهر تو رقصنده و طناز بیاید
هر گاه که تو خیره شوی بر دل این ابر
باران وفاداری من بر تو ببارد

ای کاش دوباره برسد لحظه دیدار
ویرانه شود این همه آشفتگی و درد
ای کاش...
فریاد نمی زدی که برگرد...
نوشته شده در یکشنبه 29 آبان1390ساعت 2:31 AM توسط تنها| |

باید فراموشت کنم
چندیست تمرین می کنم

من می توانم ! می شود !
آرام تلقین می کنم

حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....
تا بعد، بهتر می شود ....
فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

من می پذیرم رفته ای
و بر نمی گردی همین !

خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

کم کم ز یادم می روی

این روزگار و رسم اوست !

این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم
نوشته شده در یکشنبه 29 آبان1390ساعت 2:29 AM توسط تنها| |

همه از عشق وجنون می گویند

همه زین کاسهء خون می گویند

نام هرگونه هوس عشق نهند

بیخوداز ناز و فزون می گویند

عشق آنست که آتش فگند

آتش اندر دل سرکش فگند

عشق آنست که بایک دیدار

شعله درقلب مشوش فکند

خواستن را نرسیدن عشق است

سوختن و یار ندیدن عشق است

کی تماس دوبدن عشق بود

دوری و درد کشیدن عشق است
نوشته شده در شنبه 21 آبان1390ساعت 1:17 AM توسط تنها| |

همسفر!

در این راه طولانی

که ما بی خبریم

و چون باد می گذرد،

بگذار خرده اختلاف هایمان، با هم باقی بماند

خواهش می کنم !

مخواه که یکی شویم، مطلقا یکی.

مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت، دوست داشته باشم.

و هر چه من دوست دارم، به همان گونه، مورد دوست داشتن تو نیز باشد.

مخواه که هر دو، یک آواز را بپسندیم.

یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را

و یک شیوه نگاه کردن را.

مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی، و رویاهامان یکی.

هم سفر بودن و هم هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.

و شبیه شدن، دال بر کمال نیست. بلکه دلیل توقف است.

عزیز من !

دو نفر که عاشق اند، و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است؛

واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله ی علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.

اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق.

و یکی کافیست.

عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است.

اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.

من از عشق زمینی حرف می زنم، که ارزش آن در "حضور" است،

نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.

عزیز من !

اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد.

بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.

بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم.

بخواه که همدیگر را کامل کنیم، نه ناپدید.

بگذار صبورانه و مهرمندانه، درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست، بحث کنیم.

اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند.

بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند، نه فنای متقابل.

اینجا، سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست.

سخن از ذره ذره ی واقعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست.

بیا بحث کنیم.

بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.

بیا کلنجار برویم.

اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم.

بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را، در بسیاری زمینه ها، تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می بخشد،

نه پژمردگی و افسردگی و مرگ،... حفظ کنیم

من و تو، حق داریم در برابر هم قد علم کنیم.

و حق داریم، بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم، بی آنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم.

عزیز من
نوشته شده در شنبه 21 آبان1390ساعت 1:13 AM توسط تنها| |

باور کنید راست میگویم ...

به جان خودم قسم راست میگویم که ...

من ...

دلم ...

فقط ...

گریه می خواهد شب ها ...!

نمیدانی میان آشفته بازار ذهن،

مابین کش مکش های عقل و احساس


"دلتنگ تو شدن"

چه حس عجیبی دارد!

غم دانه دانه می افتد روی صورتم

شور است طعم نبودنت...


نوشته شده در یکشنبه 15 آبان1390ساعت 0:40 AM توسط تنها| |

نذر کرده ام قربانی اغوش تو شوم

وقتی اغوشمان یکیست..


بگذار

كه گم شوم

تا كه شايد


در آغوش تو ، خود را بيابم ...


نوشته شده در یکشنبه 15 آبان1390ساعت 0:38 AM توسط تنها| |

کودک زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن. و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد. کودک نشنید.او فریاد کشید: خدایا! با من حرف بزن صدای رعد و برق آمد. اما کودک گوش نکرد. او به دور و برش نگاه کرد و گفت خدایا! بگذار تو را ببینم ستاره ای درخشید. اما کودک ندید. او فریاد کشید خدایا! معجزه کن نوزادی چشم به جهان گشود. اما کودک نفهمید. او از سر ناامیدی گریه سر داد و گفت: خدایا به من دست بزن. بگذار بدانم کجایی.خدا پایین آمد و بر سر کودک دست کشید. اما کودک دنبال یک پروانه کرد. او هیچ درنیافت و از آنجا دور شد
نوشته شده در دوشنبه 2 آبان1390ساعت 0:35 AM توسط تنها| |

تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من كرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتی و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
می دهد آزارم
و من اندیشه كنان غرق این پندارم
كه چرا
خانه كوچك ما سیب نداشت
نوشته شده در دوشنبه 2 آبان1390ساعت 0:32 AM توسط تنها| |

در این شهر صدای پای مردمی است
که همچنان که تو را می بوسند
طناب دار می بافند
مردمی که صادقانه دروغ می گویند
و خالصانه به تو خیانت می کنند
در این شهر هر چه تنــــهاتر باشی پیروزتری
نوشته شده در دوشنبه 2 آبان1390ساعت 0:32 AM توسط تنها| |

کاش می شد

دل تنهایم را

نوک کوهی ببرم

یا به دری آویزم

یا برایش قبایی بخرم

همچون سنگ

تا که هر لحظه نگردد دلتنگ

تا که دائم نزند بر من چنگ

یا کند روز خدا را با شبش در یکرنگ

کاش می شد،

اما .... گله ای نیست

لحظه هایم همه شیرین است

من قناعت دارم

و به این جنگ عادت ...

نوشته شده در دوشنبه 2 آبان1390ساعت 0:30 AM توسط تنها| |

اشتبـــاه مــن ایـن بــود ....
هــر جــا رنــجیدم ، لبــخند زدمـ ....
فــکر کــردند درد نــدارد ، سنــگین تر زدنــد ضــربه ها را ..
نوشته شده در دوشنبه 2 آبان1390ساعت 0:29 AM توسط تنها| |

تصاویر زیبا سازی وبلاگ www.20Tools.com

دفتر عشـــق که بسته شـد

دیـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم

خونـم حـلال ولـی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون

به پایه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم

اونیکه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود

بد جوری تو کارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

برای فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

حالا باید فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو

بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم

غــرور لعنتی میگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

بازی عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم

از تــــو گــــله نمیکنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

از دســـت قــــلبم شاکیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم

چــــــــراغ ره تـاریکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیم

دوسـت ندارم چشمای مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

چه خوب میشه تصمیم تــــــــــــــــــــــــــــــــو

آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه

دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه

بزن تیر خــــــــــــــــــلاص رو

ازاون که عاشقــــت بود

بشنواین التماس رو

نوشته شده در شنبه 23 مهر1390ساعت 0:1 AM توسط تنها| |

یکی بود یکی نبود،یه دروغ کهنه بود یکی موند یکی نموند،حرف راست قصه بود یکی اومد با غصه ها،به غم عشق مبتلا یکی رفت چه بی وفا،با دورنگی آشنا اون که موند ریشه پوسوند،دلشو غصه سوزوند نالش از قصه نبود،پشتشو دوری شکوند زیر آوار جفا،دل دادش به هر بلا با همه عشق و وفا،راهی شد تو قصه ها اون که موند یه قصه ساخت،اما حیف هستی شو باخت قصه ها به سر رسید،اون به عشقش نرسید هیچکی خوابشو ندید،گل عشقشو نچید گم شدش تو قصه ها،توی شهر عاشقا یکی بود یکی نبود یه دروغ کهنه بود یکی موند یکی نموند حرف راست قصه بود!
نوشته شده در پنجشنبه 21 مهر1390ساعت 2:50 AM توسط تنها| |


از چه بنویسم؟؟


از آسمانی که همیشه در حال عبور است؟

یا از دلی که سوتو کور است؟

از زمین بنویسم یا از زمان یا از یک نگاه مهربان؟

از خاطراتی که با تو در باران خیس شد؟

یا از غزلهایی که هیچ وقت سروده نشد؟

از چه بنویسم ؟؟

از نامه هایی که هیچوقت بسویت نفرستادم ؟

یا از ترانه هایی که هرگز برایت نخواندم؟

از چتری که هرگز زیر آن نایستادیم؟

یا از بدرودی که هرگز بر زبان نیاوردیم؟

من عاشق بیابانی هستم که هرگز قسمت نشد با هم در آن قدم بزنیم…

من دل بسته درختی هستم که فرصت نشد اسممان را رویش حک کنیم…..

من منتظر پنجرهایی هستم که عطر تو را دوباره به من نشان دهد….

نوشته شده در شنبه 9 مهر1390ساعت 5:25 PM توسط تنها| |

نمی نویسم …..

چون می دانم هیچ گاه نوشته هایم را نمی خوانی

حرف نمی زنم ….

چون می دانم هیچ گاه حرف هایم را نمی فهمی

نگاهت نمی کنم ……

چون تو اصلاً نگاهم را نمی بینی

صدایت نمی زنم …..

زیرا اشک های من برای تو بی فایده است

فقط می خندم ……

چون تو در هر صورت می گویی من دیوانه ام.

نوشته شده در شنبه 9 مهر1390ساعت 5:22 PM توسط تنها| |


شده یه چیزی تو دلت سنگینی کنه….؟؟؟

خیلی سخته آدم کسی رو نداشته باشه…

دلش لک بزنه که با یکی درد دل کنه ولی هیچکی نباشه…

نتونه به هیچکی اعتماد کنه…

هر چی سبک سنگین کنه تا دردش رو به یکی بگه نتونه,

آخرش برسه به یه بن بست …

تک و تنها با یه دلی که هی مجبورش می کنه اونو خالی کنه …

اما راهی رو نمی بینه سرش روکه بالا می کنه آسمون رو می بینه

به اون هم نمی تونه بگه…

خبری از آسمون هم ندیده

مگه چند بار اشک های شبونش رو پاک کرده…؟!

بهش محل هم نداده

تا رفته گریه کنه زود تر از اون بساط گریه اش رو پهن کرده تا کم نیاره …

خیلی سخته ادم خودش رو به تنهایی خوش کنه اما دلی داشته باشه که مدام از تنهایی بناله…

خیلی سخته ادم ندونه کدوم طرفیه؟!

خیلی سخته ادم احساس کنه خدا اونو از بنده هاش جدا کرده …

خیلی سخته ندونی وقتی داری با خدا درددل می کنی داره به حرفات گوش می ده یا …

پرده ی گناهات اونقدر ضخیم شده که صدات به خدا نمی رسه…. ؟!

نوشته شده در شنبه 9 مهر1390ساعت 5:20 PM توسط تنها| |

رفته ای اما...
خدایمان هست
بگذار هرگز پس از ما کسی از آنچه از تو بر ما گذشت چیزی نداند.

نامه اول


رفته ای اما….
خدایمان هست
بگذار هرگز پس از ما کسی از آنچه از تو بر ما گذشت چیزی نداند.
با رفتنت عاشق شدم و با بودنت جسمی کرخت بیش نبودم

به خیال خودت از خویشتنم کردی دور
غافل از آنکه من ازتوبه تو نزدیکترم

چنان چون روحی که در پایان سفر خود را به هجوم ناباوری های زمان سپرده بود
تا به امروز که جز وامانده های احساسات به یغما برده اش چیزی ندارد
و من مانده ام در میان مردمانی که دوست ترشان نمی دارم
و لحظه به لحظه احساس ترحم نسبت به شان در من جوانه می زند
از آن رو که مردگانی بیش نمی دانمشان که چشمان بسته شان را حریصانه به اشتیاق رسیدن به منافع شان باز نگاه داشته اند
و همان آنانند که به وقاحت چون انگشتانی به سویم نشانه می روند
و مرا متهم به کشتن نفس خویش می سازند که تو را به باور نشسته ام.
بی خبرتر از آنند که بدانند زجری لذت بخش در تمامی بند های تنم زاده شده ست
که مرا مسخ وجود ناوجودم می کند ومن در تهی گاه هستی فرو می شوم
و در هم لولیدن دو روح را احساس می کنم
و می بینم که به آرامشی ابدی دست می یابم
آری به عشقت زنده می شوم که عشق نفس بخشد و در آن نفس نباشد
آری بگذار هرگز کسی نداند که هزاران خواهش زنده در هر آن
مرا ملتمس آفریدگارم می سازد که تنها او می داند و بس.

آن که عاشقانه دوستت می دارد.

نوشته شده در شنبه 9 مهر1390ساعت 5:20 PM توسط تنها| |

سر خود را مزن اینگونه به سنگ

دل دیوانه تنها دل تنگ

 


منشین در پس این بهت گران

مدران جامه جان را مدران

مکن ای خسته درین بغض درنگ

دل دیوانه تنها دل تنگ

 


پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی است

قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است

 


دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین

سینه را ساختی از عشقش سرشارترین

آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین

چه دل آزارترین شد چه دل آزارترین

 


نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند

نه همین در غمت اینگونه نشاند

با تو چون دشمن دارد سر جنگ

دل دیوانه تنها دل تنگ

 


ناله از درد مکن

آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن

با غمش باز بمان

سرخ رو با ش ازین عشق و سرافراز بمان

راه عشق است که همواره شود از خون رنگ

دل دیوانه تنها دل تنگ

 

نوشته شده در یکشنبه 27 شهریور1390ساعت 11:31 PM توسط تنها| |

چقدرسخته منتظره بهارباشی زمستون از راه برسه

چقدر سخته از دیدنش خوشحال بشه ولی اون ناراحت

چقدر سخته وقتی می بینیش فقط براش اشک بریزی

چقدر سخته دوسش داری ولی اون باور نکنه

چقدر سخته عاشق بشی ولی باور نکنی

چقدر سخته بخوای خودتو از تنهای در بیاری ولی نتونی

چقدر سخته تو تنهای اسیر بشی

چقدر سخته شبا براش اشک بریزی ولی باور نکنه

چقدر سخته از تنهای اشک بریزی

چقدر سخته بخوای بگی دوسش داری ولی نتونی

چقدر سخته تو تنهای خودت قدم بزنی

چقدر سخته تو تنهایت کسی مزاحم باشه

چقدر سخته دعا کنی ولی بدونی مستجاب نمیشه

چقدر چقدر آخه چقدر.........

چقدر چقدر آخه چقدر.........

نوشته شده در یکشنبه 27 شهریور1390ساعت 11:25 PM توسط تنها| |

Design By : Night Melody